بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

فقط عکس..

به نام خدا... بردیا جونم... عکسارو برات میذارم... ببین پست بدون حرفای مامان چطوریه؟؟؟؟ زیادم بد نیستا!!! اول از همه: عزیز دل مادر ...ترس و یه کم تنبلی رو کنار بذار و راه برو تاج سرم.... قربون قدمای خوشگلت پس کو لباست؟؟؟؟  کو پتو؟؟؟ همون ژست همیشگی قبل از شیطنت... قبل از حمله به سمت دوربین... هههه  دیدی نتونستی منو بگیری... بخورم اون دندوناتو که فعلا به ردیف نیستن... آقای دکتر گفتن درست میشه و باید منتظر بقیه شون باشیم... اینم بازی جدید: بعد از کلی تلاش برای سر هم کردن آجرا میری سر وقت خونه ی آجرا... با یه مداد رنگی... بعد دنبال مداد میگردی.... با زحمت زیاد درش میاری.... و این...
27 مرداد 1391

هشتمین...

به نام خدا... هشتمین دندون خوشگل و کوچو لوت زده بیرون... پایین سمت راست ... از دندونای کناری... مبارکت باشه این دندونایی که داره از بالا و پایین و چپ و راست میزنه بیرون.... من فدای تو.... من فدای اون انگشتای اشارت که دوتایی شونو میذاری کنار هم... با تمام قدرت فشار میدی و تلوزیون رو روزی هزار بار خاموش و روشن میکنی... خودتم میدونیکه کار خوبی نیست و با هزار تا ادا و شکلک دل ما رو بدست میاری... ایستادن هات طولانی تر شده... خوشحالم... از هر وسیله ای برای کشتن ما استفاده میکنی... شونه و بورس و فندک آشپزخونه و ...  میگیری جلوی صورتمونو هی میگی: ت ت ت ت ... ما هم باید بمیریم.... من یکی که هلاکتم مادررررررررر تمام حیوونای دنیا از نظر ...
20 مرداد 1391

چه میکنه این بردیا!!!

به نام خدا.... هر روز دوست داشتنی تر  از دیروز.... هر روز شیطون تر از دیروز.... هر روز کم خواب تر از دیروز....  من فدای اون صدای تو که میندازی  تو گلوت و با تمام قدرت میدی بیرون... برای باز شدن صدات و وسعت صدات خوبه ولی فکر اعصاب ما رو نمیکنی مادر.... چرا انقدر داد و فریاد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای هر خواسته ای جییییییغ و داد راه میندازی.... چند روزه همش سرم تو کتاب و مقاله ست... گیج شدم ....یه جا میگن این یه مرحله از رشده و میگذره و باید تحمل کرد و تن به خواستت داد تا در آینده چنین و چنان نشود!!!!  یکی دیگه میگه این راه و برای اجرای خواستت پیش گرفتی و میبینی که موفق میشی داری ادامش میدی... و نباید زیاد به داد...
12 مرداد 1391

14 ماهه ی من...

به نام خدا... 14 ماه پیش خدا یه فرشته رو به من داد که به چشم من ماه شب چهارده بود... کوچولو و برفی و تپل و اروم... حالا نفسم به نفسش بنده... 14 ماه چقدر زود گذشت... چه با سرعت روزا دارن سپری میشن... ماه رمضان پارسال تو حدودای سه تا 4 ماهگیتو میگذروندی... و منم سخت مشغول بچه داری... امسال پا به پای ما سحری میخوری(خدا رو شکر فقط روز اول بیدار شدی و 6 صبح خوابیدی)...  بعد ازون من و بابایی مثل دزدا بیدار میشیم و بی سر و صدا سحری میخوریم تا آب از آب تکون نخوره.... افطار هم که مگه میشه تو در کنارمون نباشی.... واقعا این چند روزه رو نفهمیدیم چی...چقدر.. چطوری خوردیم.... تمام نیرو و توانتو به کار میبری تا ریخت و پاچ کنی... فدای سرت مادر....
4 مرداد 1391

دندون هفتم... و تمرین ایستادن

به نام خدا... به این میگن حس مادری.... پست قبل و که خوندی بردیا جونم.... از احوالاتت گفتم و اینکه فکر کنم داری دندون در میاری... امروز بعد از ظهر متوجه شدم که دندون هفتمت جوونه زده... بالا سمت چپ... از دندونای آ سیا... مبارکت باشه.... مطمئنا خیلی داری اذیت میشی.... نحمل کن مرد کوچک            دو سه روزی هست که خودت ...تنهای تنها... بدون کمک میایستی... چقدر هم بامزه ذوق میکنی و برای خودت دست میزنی... منم حسابی ذوق زده شدم... چیزی تا راه رفتنت نمونده....  اون روز که برسه من رسما از خوشحالی بال در میارم.... شایدم رفتم فضا... اما همچنان با ترس و احتیاط می ایستی... باید حتما نزدی...
31 تير 1391

بردیا مشغول دندون دراوردن...

به نام خدا... یه چند روزیه نمیدونم چرا اینطوری شدی جان مادر...  اشتها نداری... اصلا... عادت ندارم تو رو اینجوری ببینم این بی سابقه ست... بردیایی که معروفه به خوش خوراکی.... این روزا هیچی دوست نداره بخوره... فقط یه کم ماست میخوری... کمی هم دوغ....  گوارای وجودت مادر... چند روزه که سرت داغه.... یه گرمای یه نواخت....  اوضاع شکمت هم به هم ریخته.... غر میزنی و همش گردش میخوای.... اینا همه نشوندهنده ی اینه که یه دندون خوشگل تو راه داری....  به سلامتی... ولی همچنان عشق منی و دلبری میکنی از مامان و بابا...  کم کم داری اعضای صورتت رو میشناسی...  یه صدای خنده دار درمیاری و مثلا ما رو میترسونی... ما هم میلرزیم مث...
23 تير 1391

بردیا چلوندنی میشود

به نام خدا... بردیای بلا... قبلا هم گفته بودم که بعد از تولد یک سالگیت خیلی تغییر کردی ...  زبل شدی...  دغل شدی... دلقک شدی... با نمک شدی...  رقاص شدی... خواننده شدی... برای من یکی که دنیایی...  باور کن شبها که خوابیدی... بعد از کلی دردسر...  من بالای سرتم.... تو خوابی و من دست و پاهاتو ماچ میکنم...  دستا و پاهات  با اینکه  یه کم از اون لطافت نوزادی درومده ولی هنوزم کوچیک و بهشتی و بوییدنی و بوسدنیه . تو خوابی و من قربون صدقت میرم که خسته و کوفته دمر خوابیدی... خوردنی شدی... میدونی چرا؟  جدیدا وقتی صبحها از خوای بیدار میشی و من هنوز چشمام بسته است با هزار تا ادا و عشوه من...
12 تير 1391